|
سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲
روخواننیکی آتشفراز عزیز از من خواسته بود یکی از نوشته های اینجا را با صدای خودم بخوانم که در وبلاگ «روخوان» منتشر کند. اینجا میتوانید متن را بشنوید. مریم مومنی | ۶:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(0) شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲
زنگ میزدم، گوشی را بر نمیداشت. هزار بار زنگ زدم. آخر سر صدایی از پس تمام بوقهای کشیده آمد. گفت میترسد بچه بلایی سر خودش بیاورد. گفتم چطور؟ گفت از دستم رنجید و رفت. گفتم مگر چه گفتی؟ گفت زیاد سوال میپرسید. من هم راستش را گفتم. او هم تهدید کرد که خودش را میکشد. گفتم حالا کجاست. گفت نمیدانم. ردش را گرفته ایم و پیدایش نمیکنیم. بعدش قطع شد. تمام روز نشسته بودم پای تلفن و سعی میکردم به آن طرف دنیا وصل شوم. به دلم افتاده بود که قرار است برود زاهدان و درست مثل جنین کوچکی در بطن مادر خودش را گوشهای جمع کند در زهدان این شهر و ما انتظارش را بکشیم که کی میآید. زاهدان برای من انتهای ایران است. جایی است که در تخیلم تعریف نشده است. هیچ چیز از آن نمیدانم. هیچ تصویری از شهر در خاطرم ندارم. کسی را نمیشناسم که اهل زاهدان باشد، و یا خاطرهای ملموس از آنجا داشته باشد. نه از خیابان ها و کوچهها، نه از زندگی مردم. زاهدان فضای تهی جغرافیای ذهن محدود من است. و همین است که دلم نمیخواهد آنجا را ببینم. میخواهم جایی باشد در مرزهای گربهای شکل که برایم بی شکل باشد، که بیشکلیاش بتواند مأمن باشد برای روزی که بخواهم به دلش پناه ببرم. و بعدتر در تاکسی نشسته بودیم. من بودم و رضا و تهمینه. و تهمینه پاهایش را به رضا میمالید و حواس من را مثل کودک کوچکی پرت میکرد. از پنجره ساختمانهای امیرآباد را نشانم میداد. امیرآباد یک جایی وسط های نیویورک روییده بود. و من تمام مدت بی قرار بودم. و دلم میخواست آنجا نباشم. و بعد که ماشین روی تپهای نگه داشت پیاده شدیم. چند نفر روی زمین یک جور رقص عجیبی میکردند. سارا را دیدم با دو نفر دیگر. به کناری آمد. انگار که بخواهد اعتراف کند. گفت ما آدم های سادهای هستیم. مثل بقیه اینها نیستیم. چشمهایش خسته بود. و گوشی تلفن از دستهای من نمیافتاد. و نگران، شمارهی آدمها را میگرفتم که خبر تازهای بگیرم و بعد به تو زنگ زدم و گفتی نگران نباشم. و بعد دیگر نگران نبودم. و دلتنگی از جایی دور خودش را به من رسانده بود و در دلم لانه کرده بود. و آرام بودم. مثل رود بیقراری که ناگهان به دشتی وسیع رسیده باشد آرام شده بودم. و دلتنگی قایق کوچکی بود که در دلم با موجها بالا و پایین میرفت. مریم مومنی | ۵:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(1) پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
ذن، زن، و التیام رنج دیگری" چیزی که من را لا به لای خطوط میکشاند، همان توصیف صادقانه نویسنده از خصوصیتی بوده که نقطه ضعفش به حساب میآمده و اتفاقن همین لایه ی درونی بدون محافظ بود که او را به من شبیه میکرد: به جای این که ماجراجو، فعال حقوق بشر، و یا زن جوان بیرحمی را در ابتدای کارراههی شغلیاش ببینم که با زمین و زمان میجنگد آن قدر که فراموش کند جنگیدن فقط به وقت ضرورت است که با ارزش است، کسی را دیدم که از همان اول کار میگوید با دیدن زندگی فلسطینی های نوار غزه،همان اول کار، گریه اش گرفته و مافوقش گفته بوده این طوری کار پیش نمیرود. باید بروی خودت را محکم کنی. نمیشود با احساسات رقیق کار کرد. و بعد تعریف میکند که چطور دو سال بعدش همان مافوق آمده و اعتراف کرده که از او (ماریان) آموخته چطور با وجود داشتن همان شاخک های تیز و حساس رحم و شفقت انسانی میتوان کارهای بشردوستانه کرد بی آنکه نیاز باشد خشن تر و بیاحساستر شویم. شروع کتاب بی مقدمه توصیف موقعیت دشواری است که ماریان برای اولین بار در افغانستان تجربه میکند: "یکشنبه، ۲۲ اکتبر ۲۰۰۶: هرات، افغانستان یک ماهی میشود که شغل جدیدم را با عنوان مأمور حقوق بشر برای هیأت معاونت سازمان ملل در افغانستان شروع کرده ام و حس میکنم هنوز به اوضاع مسلط نیستم. عید است، روز تعطیلی که آخر ماه رمضان میآید، و تمام همکارانم بیصبرانه منتظر قدری فراغت هستند. قرار شده مسؤولیت دفتر را من به عهده بگیرم. مطمئن نیستم که آماده پذیرفتنش باشم، برای همین یک چیزهایی را با رئیسم دوباره مرور میکنم. میگویم: «نمیخواهم از زیرش شانه خالی کنم، اما شک دارم که از پسش بر بیآیم.» او خاطرجمعام میکند: «مشکلی برایت پیش نمیآید ماریان. تا وقتی کسی امان الله خان را نکشد اوضاع خوب خواهد بود.» به گمانم دلگرمیبخشیدنش شوخیای بیش نیست. باید درباره افغانستان چیزهای زیادی بیاموزم. ظهر آن روز امان الله خان مرده است."
مریم مومنی | ۲:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(1) پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۲
Ana: You know what Ruza? Ruza: The best view is the one you choose for yourself از فیلم Das Fraulein مریم مومنی | ۱۰:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(0) یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲
بالون هوا کردن" یکشنبه هشتم ذیحجه ۱۳۱۲ ق مریم مومنی | ۸:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(0) چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲
"مادر كنار پنجره های مشرف به باند فرودگاه قدم میزد و با تلفن همراهش حرف میزد. مردم (اغلب مردها) كم كم ترمينال را پر كردند. من و ديانا جلوی صفی طولانی ايستاده بوديم. صفی كه پشت ســرمان مثل رودخانهای پيچ خورده بــود. وانمود كردم چيزی را فراموش كردهام و او را به كناری كشــيدم. ناگهان به ذهنم رسيده بود كه بازگشتن پس از اين همه سال فکر خوبی نيســت. خانوادهام در۱۹۷۹يعنی سیســال پيش آنجا را ترك كرده بودند. شکاف عظيمی اين مرد را از پسربچهی هشتسالهای كه آن موقع بود جدا می كرد. هواپيما میخواست از روی اين شکاف عبور كند. چنين سفرهايی بیشك متهورانه بودند. اين يکی میتوانســت از من مهارتی را بربايد كه ســالها برای بهدست آوردنش تلاش كرده بودم؛ اين كه چطور دور از مردم و مکانهايی كه عاشقشان هستم زندگی كنم. حق با جوزف برادسکی بود. همينطور ناباكوف و كنراد و همهی هنرمندانی كه هرگز بازنگشتند. هركدام به شيوهای سعی كرده بودند خود را از بلای سرزمينشان شفا دهند. آنچه پشت سر گذاشتهای منحل شده است. بازگرد و ببين كه چطور آنچه گنجينه میدانستی از شکل افتاده يا ديگر وجود ندارد. اما دميتری شوسکاتوويچ و بوريس پاسترناك و نجيب محفوظ هم حق داشــتند؛ هرگز وطنت را ترك مکن. اگر كوچ كنی پيوندهايت با سرچشمه قطع میشود. مثل كُندهی درختی سخت و توخالی خواهی شد. ************* مریم مومنی | ۴:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(0) سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲
به حسن روحانی رای خواهم داد.
مریم مومنی | ۴:۳۳ صبح | پیام ها(2) یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲
"در این عکس ها که در همه استانها گرفته شدند تا «آزادی زنان» را به ثبت برسانند، یکی از تکراری ترین سوژه ها تصویر دختران جوان محصلی است که جلوی مقامات ایستاده اند و مقامات و شخص شاه از جلوی آنها رژه میروند، یا برعکس مقامات پشت آنها ایستاده اند. در هر دو حالت، عکسها پدرسالاری پهلوی و کشف حجاب را توامان به نمایش میگذارند. بر اساس واقعیت مطلوبی که تصاویر برمیسازند، کشف حجاب تنها به معنای برداشتن پوشش از چهره و پوشیدن لباس های غربی نبود، بلکه همزمان جوان بودن، تحصیل کردن، مطیع بودن و شرمگین بودن را نیز به عنوان ویژگیهای زن مطلوب به تصویر میکشید. گفتار پهلوی در مورد زنان و مناسبات بهینه میان زن و مرد در جامعه در عکسهایی که از کشف حجاب به جا مانده، در هم فشرده شده است." فاطمه صادقی- کشف حجاب: بازخوانی یک مداخله مدرن/ص ۸۶ مریم مومنی | ۳:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(1) جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲
سوم خردادممد نبودی ببینی پخش شده در آواز گنجشکان سر صبح میان درخت های دم کرده از باران تابستان در شهری خرّم که برایش هرگز جان خود را نخواهم داد، که خرمشهر من در سرزمین دیگری است که دیگر کسی نمانده فتحاش کند. سلام بر ما که تکه تکه شده ایم. سلام بر پدران و مادران ما که در اتاق های تاریک خاطرهی خورشید را مرور میکنند. سلام بر کودکانی که رنگ غالب کودکیشان خاک گلگون نبوده. که نمیدانند جنگ را زیستن، بالیدن مثل دانه گیاهی در ترک آسفالت خیابان، جوانه زدن و سبز شدن در دل سختیها چه لذت و سرخوشیای داشته. سلام بر معنای نفس کشیدن، زنده بودن، آزادی. سلام بر فردایی که از آن ما نیست.
مریم مومنی | ۴:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(7) شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
داشتم متنی را ویرایش میکردم، یکی از رادیوی های محبوبم در آیتیونز هم روشن بود. رادیویی که اغلب آهنگ های کلاسیک لایت و New Age Instrumental Music پخش میکند (Calmradio.com: Elite Artists) بعد دیدم این چیزی که دارم میشنوم چقدر به درد کار من می خورد و چه حس خوبی دارم. نه مزاحمت دارد نه خنثی است،نه بالا و پایین دراماتیک دارد که حواسم پرت شود،یک جور هماهنگ است با انگشتهایم، با ذهنم، با فضای اتاق و میز کارم. با جملههایی که دارم بالا و پایین میکنم خودش را تنظیم میکند، از رویشان میلغزد بی انکه خودنمایی کند و در عین حال مثل نسیم خنکی در گرما خوشایند و ملموس است. گفتم اسم آهنگساز و نام آهنگ را بنویسم تا بعدتر پیدایش کنم. دیدم نوشته: مریم مومنی | ۱۱:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(2) سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
"کف دریاست صورتهای عالم/ ز کف بگذر ..."تمام وقت های اضافه مردهام رو دارم پای اینترنت حروم میکنم. تک تک دقیقه های ارزشمندی که میتونن ذره ذره یک اثر رو خلق کنند تبدیل شده اند به پراکنده کاری هایی با اهداف کوچک و روزمره. اینترنت خوشحالی و بلای جون نسل ماست. فرقش با تمام مدیوم های قبلی (تلویزیون، سینما، روزنامه، ...) اینه که باهاش تعامل داری. مثل یه موجود زنده عمل میکنه برات. معتادت میکنه به شنیدن خبر از هر نوعی. به جایزه های مجازی، به اندوه هایی که شکل ایده هایی از واقعیت رو به خود میگیرن. به نمایش خیرخواهی، تنوع، به محبوبیت، به همبستگی های مصنوعی. به دلزدگی مدام از همه این ها و عطش فروناپذیری به تازه تر و نو تر. مثل نوشیدنیای که هر چه مینوشی سیراب نمیشی ازش. فقط سنگین و سنگین تر میشی. مریم مومنی | ۹:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(1) چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲
گفت و گوی سه ساعته با سوزان سونتاگ درباره سیاست، ادبیات، نوشتن، و احوال شخصی را میتوانید از این لینک ببینید. چند ماه پیش که این ویدئو را کشف کردم و وقت کمی برای تماشایش داشتم بی صبرانه انتظار تنفس های کوتاه بین خواندن و نوشتن را میکشیدم که این گفت و گو را در قسمت های کوتاه تر ببینم. خواندن و شنیدن و دیدن سونتاگ برایم همیشه الهام بخش و انگیزه دهنده است. انرژی و حساسیت ذهنی اش به موضوعات مختلف فردی، اجتماعی و سیاسی آمیخته با شور و ذوقی است که این روزها کمتر میبینیم و خاص نسل های قدیمی تر است که جوانی شان را در دهه های شصت و هفتاد میلادی گذرانده اند و هوای دغدغه های اصالت وجودی و انقلاب ها و ایده آل های آرمانی جمعی را تنفس کرده اند و البته به فردیتشان هم بال و پر داده اند. پ.ن: ویديوهای دیگر این برنامه را هم نگاهی بیندازید. تونی موریسون، بل هوکس، جان آپدایک و دیگران از دیگر مدعوین این برنامه بوده اند. مریم مومنی | ۵:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(2) جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
آن لحظهی جادویی آزادی را از دست داده ام. جادویش قدم های شتاب گرفته ام بود وقتی از جلسه امتحان بیرون آمده بودم و گوشهای در هم جمع شده از سرمای اوایل مارس که از ریتم تند موزیک پُر بودند و پاهایم را بی اختیار به شتاب وا داشته بودند. آن لحظهی جادویی همان نیروی انباشته ای بود که به ناگهان از کمان رها شده باشد اما نه به سمت هدفی یا پیگیر خط سیری که آزاد و رها و بی قرار، آن قدر که نتواند سکون انتظار در واگن قطار زیر زمینی بین دو ایستگاه را تاب بیاورد. و بعد دفترچه ی قرمز رنگ کوچک را به یاد می آورم که آرزوهای کوچک پس از آزادی را فهرست کرده بودم، تمام کارهایی که قرار بود انجام دهم و چقدر بی صبرانه انتظار می کشیدم که ذهن ام رها شده باشد و وقتم اسیر دیگری نباشد و همه ی این ها چه بی صدا رنگ باخته بودند و بی اهمیت شده بودند. مریم مومنی | ۲:۱۸ صبح | پیام ها(1) سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱
در خرابه های ساختمانی انگار که مدرسه ای قدیمی که آجرهای نیمه کاره اش را برف پوشانده باشد نمایش بازی میکردیم. نوبت نقش او بود. موهایش کوتاه بود. چهره اش می درخشید. مونولوگی طولانی را آغاز کرد که همه مان محو زیبایی لحن و نثر و اجرایش شده بودیم. آدم های دیگری هم بودند. دوستان دیگری که دیگر خبری ازشان ندارم. آدم های سال های دور. و بعد تعجب کرده بودم که یادم رفته بود چقدر خوب می نویسد، که چقدر همیشه خوب و بهتر از همهمان مینوشت. و چه حیف که دیگر نیست. مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱
دارم کتاب «نظریههای معناشناسی واژگانی» را میخوانم. تا صفحه بیست اش بسیار خسته کننده پیش رفته تا به این مثال رسیدم و گفتم ترجمه اش کنم. زنگ تفریحی هم بشود این وسط بحث بر سر بیان عاطفی است که گویا بعضی از زبان شناسان اوایل قرن بیستم آن را عامل مهمی در تغییرات معناشناسانه میدانستند:
مریم مومنی | ۲:۲۹ صبح | پیام ها(2) شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱
عکس را هفته پیش در موزه گتی دیدم. بین دو پرتره دیگر از خودش محصور مانده بود و به تماشاگر خیره شده بود. مستقیم. چشم در چشم. چیزی که ما را به هم پیوند میدهد در این زمان همین موقعیت محصور و در چارچوب النور است که محصور خویشتن شده است. دستهایی که مانند دیوارههای چوبی قاب صورتش شده اند و چهرهاش را در بر گرفته اند. قابی محصور در قاب دیگر. و بعد همین خطوط و سایهروشن های نه چندان پر رنگ و نور سفید انگار زمستانی که مانند برف که چین و چروک های زمین را میپوشاند جزییات چهره و تن را پوشانده است. مریم مومنی | ۷:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(1) یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱
دیهگوی قدیسصبح آفتاب نزده شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. چراغ های شهر هنوز روشن بودند که از چهارراههای خلوت عبور کردیم و خودمان را رساندیم کنار اسکله. میخواستم طلوع خورشید را ببینم. اجرای زنده. آن جور که بی هوا در یک لحظه مشخص پخش میشود و آسمان را سفید میکند. و بعد بی آن که منتظر سبز شدن چراغ عابر و یا شنیدن پاسخی از ما باشند دوتایی از وسط خیابان رد شدند و در همهمهی شهری که تازه از خواب بیدار شده بود و خمیازه های صبحگاهی میکشید گم شدند. مریم مومنی | ۰:۵۱ صبح | پیام ها(1) دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱
جوک های زن ستیزانهکاش این واکنش های اعتراضی به جوک های اقلیتی و قومیتی دامن جوک های ضد زن را هم میگرفت. دوست عزیزی این جوک را در یکی از فضاهای مجازی نوشته بود: خواستم برایش بنویسم عزیز جان این چیزی که نوشتی در نگاه اول بامزه به نظر می رسد. اما خوب که ببینی طنزش نیشی است به زنانی که در وضعیتی نابرابر در جامعه ای زن ستیز زندگی میکنند و با نابسامانی هایش میسوزند و میسازند. زنانی که نه چتر قانون بالای سرشان است و نه سایهی حمایت فرهنگی- تاریخی. فقط خودشان هستند که باید برای احقاق حقوق نداشته شان مبارزه کنند. این شوخی ها همان قدر برای یک زن باید آزار دهنده باشد که جوک های اقلیتی برای قومیت های عزیز کشورمان مثل آذری و گیلکی و غیره. نمونه های جوک های ضد زن هم کم نیست: از زن ذلیل بودن مردان (دست انداختن مردانی که به زنان کمک میکنند) گرفته تا مسخره کردن پیرزنان (تاکید مردانه بر تاریخ مصرف داشتن زن) وجوک های علیه مادر زنها (با این پیش فرض که زن اگر در نقش مادرزن در مقابل یک مرد قرار بگیرد به خودی خود تبدیل به عفریته میشود) و صدها نمونه دیگر مثل همین جوک بالایی. ننوشتم و گفتم به جایش اینجا بنویسم چون مخاطب این نوشته یک فرد نیست. مخاطب اش همه ما هستیم که گاه بی آنکه خود بخواهیم و یا آگاه باشیم غیرمسوولانه فرهنگی را اشاعه میدهیم که در نهایت قرار است ضد خودمان عمل کند. مریم مومنی | ۷:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(6) ![]() |
|