سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲

روخوان

نیکی آتش‌فراز عزیز از من خواسته بود یکی از نوشته های اینجا را با صدای خودم بخوانم که در وبلاگ «روخوان» منتشر کند. این‌جا می‌توانید متن را بشنوید.

مریم مومنی | ۶:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(0)



شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲

زنگ می‌زدم، گوشی را بر نمی‌داشت. هزار بار زنگ زدم. آخر سر صدایی از پس تمام بوق‌های کشیده آمد. گفت می‌ترسد بچه بلایی سر خودش بیاورد. گفتم چطور؟ گفت از دستم رنجید و رفت. گفتم مگر چه گفتی؟ گفت زیاد سوال می‌پرسید. من هم راستش را گفتم. او هم تهدید کرد که خودش را می‌کشد. گفتم حالا کجاست. گفت نمی‌دانم. ردش را گرفته ایم و پیدایش نمی‌کنیم. بعدش قطع شد. تمام روز نشسته بودم پای تلفن و سعی می‌کردم به آن طرف دنیا وصل شوم. به دلم افتاده بود که قرار است برود زاهدان و درست مثل جنین کوچکی در بطن مادر خودش را گوشه‌ای جمع کند در زهدان این شهر و ما انتظارش را بکشیم که کی می‌آید. زاهدان برای من انتهای ایران است. جایی‌ است که در تخیلم تعریف نشده است. هیچ چیز از آن‌ نمی‌دانم. هیچ تصویری از شهر در خاطرم ندارم. کسی را نمی‌شناسم که اهل زاهدان باشد، و یا خاطره‌ای ملموس از آنجا داشته باشد. نه از خیابان ها و کوچه‌ها، نه از زندگی مردم. زاهدان فضای تهی جغرافیای ذهن محدود من است. و همین است که دلم نمی‌خواهد آنجا را ببینم. می‌خواهم جایی باشد در مرزهای گربه‌ای شکل که برایم بی شکل باشد، که بی‌شکلی‌اش بتواند مأمن باشد برای روزی که بخواهم به دلش پناه ببرم. و بعدتر در تاکسی نشسته بودیم. من بودم و رضا و تهمینه. و تهمینه پاهایش را به رضا می‌مالید و حواس من را مثل کودک کوچکی پرت می‌کرد. از پنجره ساختمان‌های امیرآباد را نشانم می‌داد. امیرآباد یک جایی وسط های نیویورک روییده بود. و من تمام مدت بی قرار بودم. و دلم می‌خواست آنجا نباشم. و بعد که ماشین روی تپه‌ای نگه داشت پیاده شدیم. چند نفر روی زمین یک جور رقص عجیبی می‌کردند. سارا را دیدم با دو نفر دیگر. به کناری آمد. انگار که بخواهد اعتراف کند. گفت ما آدم های ساده‌ای هستیم. مثل بقیه این‌ها نیستیم. چشم‌هایش خسته بود. و گوشی تلفن از دست‌های من نمی‌افتاد. و نگران، شماره‌ی آدم‌ها را می‌گرفتم که خبر تازه‌ای بگیرم و بعد به تو زنگ زدم و گفتی نگران نباشم. و بعد دیگر نگران نبودم. و دل‌تنگی از جایی دور خودش را به من رسانده بود و در دلم لانه کرده بود. و آرام بودم. مثل رود بی‌قراری که ناگهان به دشتی وسیع رسیده باشد آرام شده بودم. و دلتنگی قایق کوچکی بود که در دلم با موج‌ها بالا و پایین می‌رفت.

مریم مومنی | ۵:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲

ذن، زن، و التیام رنج دیگری

"
در کتاب فروشی هاروارد نشسته بودم و داشتم مجله یوگا ورق می‌زدم که به صفحه‌ای رسیدم که تصویر دختر غربی محجبه‌ای را روی جلد کتابی چاپ کرده بود. دختر لباس های رنگارنگ قشنگی به تن داشت، دو زانو روی زمین نشسته بود، و به دوربین لبخند می‌زد. عنوان کتاب حتا از عکس روی جلدش هم جذاب‌تر بود:‌ «ذن زیر آتش: چطور در دل جنگ به آرامش رسیدم». یکی دو صفحه مصاحبه با نویسنده را که خواندم مشتاق شدم تمام کتاب را بخوانم و شب که رسیدم خانه با وجود ظنی که نسبت به کتاب پیدا کرده بودم که احتمالن کتابی بازاری باشد و می‌شود کلیشه های استعماری‌اش را انتظار کشید، اما با اشتیاق به دانستن اینکه این زن جوان سختی شرایط کار در افغانستان را چطور توصیف کرده و چگونه لحظه های شخصی زندگی اش را در متن کتاب به حضور اجتماعی اش پیوند زده و تا کجا می‌توانم به تصویری که از خودش و دیگران و ماجرا می‌دهد اعتماد کنم، کتاب را با یک کلیک از آمازون خریدم و چند ثانیه بعد روی کیندل منتظرم نشسته بود تا بخوانمش.

چیزی که من را لا به لای خطوط می‌کشاند، همان توصیف صادقانه نویسنده از خصوصیتی بوده که نقطه ضعفش به حساب می‌آمده و اتفاقن همین لایه ‌ی درونی بدون محافظ بود که او را به من شبیه می‌کرد:‌ به جای این که ماجراجو، فعال حقوق بشر، و یا زن جوان بی‌رحمی را در ابتدای کارراهه‌ی شغلی‌اش ببینم که با زمین و زمان می‌جنگد آن قدر که فراموش کند جنگیدن فقط به وقت ضرورت است که با ارزش است، کسی را دیدم که از همان اول کار می‌گوید با دیدن زندگی فلسطینی های نوار غزه،‌همان اول کار، گریه اش گرفته و مافوقش گفته بوده این طوری کار پیش نمی‌رود. باید بروی خودت را محکم کنی. نمی‌شود با احساسات رقیق کار کرد. و بعد تعریف می‌کند که چطور دو سال بعدش همان مافوق آمده و اعتراف کرده که از او (ماریان) آموخته چطور با وجود داشتن همان شاخک های تیز و حساس رحم و شفقت انسانی می‌توان کارهای بشردوستانه کرد بی آن‌که نیاز باشد خشن تر و بی‌احساس‌تر شویم.

شروع کتاب بی مقدمه توصیف موقعیت دشواری‌ است که ماریان برای اولین بار در افغانستان تجربه می‌کند:

"یکشنبه، ۲۲ اکتبر ۲۰۰۶: هرات، افغانستان

یک ماهی می‌شود که شغل جدیدم را با عنوان مأمور حقوق بشر برای هیأت معاونت سازمان ملل در افغانستان شروع کرده ام و حس می‌کنم هنوز به اوضاع مسلط نیستم. عید است، روز تعطیلی که آخر ماه رمضان می‌آید، و تمام همکارانم بی‌صبرانه منتظر قدری فراغت هستند. قرار شده مسؤولیت دفتر را من به عهده بگیرم. مطمئن نیستم که آماده پذیرفتنش باشم، برای همین یک چیزهایی را با رئیسم دوباره مرور می‌کنم. می‌گویم: «نمی‌خواهم از زیرش شانه خالی کنم، اما شک دارم که از پسش بر بیآیم.» او خاطرجمع‌ام می‌کند: «مشکلی برایت پیش نمی‌آید ماریان. تا وقتی کسی امان الله خان را نکشد اوضاع خوب خواهد بود.»

به گمانم دلگرمی‌بخشیدنش شوخی‌ای بیش نیست. باید درباره افغانستان چیزهای زیادی بیاموزم.
رئیسم ساعت نه صبح یکشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۶ افغانستان را ترک می‌کند. من مأمور مسؤول دفتر سازمان ملل در دل منطقه جنگی می‌شوم .

ظهر آن روز امان الله خان مرده است."
"
بخشی از یادداشت من درباره کتاب «ذن زیر آتش: چطور در دل جنگ به آرامش رسیدم» که در آخرین شماره اندیشه پویا با عنوان «ذن، زن، و التیام رنج دیگری» منتشر شده است.

Screen Shot 2013-09-26 at 8.32.46 AM.png

مریم مومنی | ۲:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۲

Screen Shot 2013-08-29 at 3.53.46 PM.png

Ana: You know what Ruza?
All hospitals smell the same. But the view is different

Ruza: The best view is the one you choose for yourself

از فیلم Das Fraulein

مریم مومنی | ۱۰:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(0)



یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲

بالون هوا کردن

" یکشنبه هشتم ذی‌حجه ۱۳۱۲ ق
امروز بالون در بیرون دروازه شمران در حضور مبارک هوا می‌کنند. قرار گذاشته بودیم جمعا برویم. ناهار باقلاپلو درست کرده بودند خوردیم. بعد از ناهار آقای عماد السلطنه هم آنجا تشریف آوردند. ساعت پنج به غروب مانده عزیز الدوله به پارک ظل السلطان رفت از عمارت آنجا که خیلی مرتفع است تماشا کند. پس از رفتن ایشان در کالسکه و درشکه نشسته رفتیم. جمعیت به شدتی می‌رفت که سواره بیم خطر داشت. از دروازه بیرون رفتیم. روی باروی شهر و بیرون دروازه از زن و مرد تماشاچی محشر بود. از روز عرفات گمانم بیشتر بود. هوا و زمین هم شباهت تمامی داشت. زیر باغ مخبرالدوله چادر برای شاه زده بودند. زمین سنگ بی درخت، بی آب، آفتاب گرم سوزان به شدتی گرم و کثیف بود که قلم یارای نوشتن ندارد. قدری در کالسکه معطل شدیم. از شدت گرما طاقت نیاوردیم. پیاده شده چادر آقای نایب السلطنه رفتیم. گرمتر از بیرون بود. مردم بیچاره نزدیک هلاکت بودند و با وجود آن متصل جمعیت زیادتر می‌شد. مختصر چهار به غروب مانده که بنا بود هوا کنند به یک ساعت به غروب مانده بر حسب معمول همیشه کشید. اعلیحضرت [ناصرالدین شاه] تشریف آوردند. رفتیم چادر شاه، تمام رجال و محترمین بودند. در چادر دیگر فرنگیها زن و مرد خیلی بودند. شخص ینگی دنیایی با مترجم خنده دار خود به حضور آمده از وضع بالا رفتن و پائین آمدن به عرض رسانید. شش هزار «فیت» بالا می‌رود. یک کاکا سیاه داشت، بچه بود، مثل فرنگیها کلاه برداشته گفت محض آتش کردن است. گاز بالون را این کاکا می‌دهد. بیست دقیقه گذشت بالون حاضر شد. در نشمین‌گاه خود نشست. تپانچه در کرد. بالون را ول کرده به هوا بلند شد. مثل گلوله تند می‌رفت.
اعلیحضرت وحشت غریبی کردند. طوری اضطراب به وجود مبارک دست داد که به نوشتن درست نمی‌آید. گاهی بالا را نگاه می‌کردند. گاهی فحش می‌دادند که چادر را خلوت کنید. اگر روی ما بیاید در رویم. گاهی دیرک چادر و گاوسر را دست گرفته پناه خود قرار می‌دادند، گاهی نبض بعضی‌ها را گرفته اظهار هول و تکان او را می‌کردند. گاهی بالا می‌پریدند، گاهی خم می‌شدند. آجودان مخصوص هم لاینقطع لا اله الا الله می‌گفت و همان‌طور که رسم او است تعجب می‌کرد و حرفها می‌زد. در این موقع حرکات شاه، تماشای بالون را فراموش کرده از آن باتماشاتر بود. طوری هم ادنی و اعلی در چادر بهم ریخته و اطراف شاه را گرفتند و صداها بلند کرده به خیال خود چیزها می‌گفتند که سگ صاحبش را نمی‌شناخت. تمام این هول شاه محض این بود که مبادا از بالا روی ما بیفتد.
برویم سر مطلب. من گاهی ملتفت زمین و گاهی ملتفت آسمان بودم. بر حسب گفته خودش به شش هزار «فیت» که رسید یک مرتبه از بالون جدا شده چادر سفیدی نمایان شد. دو تکان چادر خورده کم کم باز شد. بقدر چادر قلندری بود، رو به زمین می‌آمد. هر چه پائین آمد حرکت چادر کم‌تر شد، تا در کمال راحتی پانصد قدم آن سمت چادر نایب السلطنه به زمین آمد. همهمه‌ مردم از وقت بالا رفتن تا پائین آمدن قطع نشد. بالون هم یواش یواش گازش بیرون می‌رفت و سقوط می‌کرد. غلامها آن مرد را آوردند. در این موقع اطراف شاه گرفته شد. طوری داخل هم شدند که جای نفس کشیدن در این هوای گرم نبود. به حضور آمد. ابدا حالت و رنگ رویش توفیر نکرده همان طور حرف می‌رد. عکاس حاضر شده عکس انداخت. شاه به چادر رفته جمعیت پراکنده شد. بعد به مرارت زیاد از دروازه داخل شده خانه تاج الدین میرزا رفتیم. او فورا در آب سرد رفت. ما هم رفع خستگی و گرما را به شکلی کردیم. هشتصد تومان امروز به این ینگی دنیایی دادند. خیلی قوی جثه و بلند قد بود. زنش از همین بالون پرت شده و مرده است. سه هفته‌ دیگر این‌جا خواهد بود. یک مرتبه هم در قلهک هوا خواهد رفت. تمام اهل شهر پشت بامها بودند و دیده بودند. حقیقت حکایت غریبی بود و جرئت و شجاعت لازم دارد. اسم این «چطر» به زبان فرانسه که مشهور است «پاراشوت» است. نیم ساعت از شب رفته منزل آمدم. اهل خانه از پشت بام دیده بودند. می‌گفتند روی هر پشت بامی ده نفر و بیست نفر زن و مرد بود. به این صدمات و زحمات حقیقتا ارزش داشت.
"
از روزنامه خاطرات عین السلطنه (قهرمان میرزا سالور)- ص ۷۴۶-۷۴۷

مریم مومنی | ۸:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(0)



چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲

Screen Shot 2013-07-31 at 10.16.47 AM.png
بخشی از گزارش سفر هشام مطر به لیبی پس از سال‌ها تبعید را می‌توانید در همشهری داستان این شماره (مرداد ماه) بخوانید. پدر هشام مطر را سال‌ها پیش قذافی ربود و تا امروز اثری از او پیدا نشده است. هشام مطر در این نوشته طولانی از روزهای تبعید و اضطراب ناشی از مواجهه شدن دوباره با سرزمین‌اش می‌گوید. اضطرابی که سایه ناپیدای پدر، خاطره‌اش، و اشتیاق و آگاهی به امیدی واهی برای دیداری دوباره یا شنیدن خبری در متن رنگ می‌بازد یا جان می‌گیرد. این متن که در اصل در مجله نیویورکر منتشر شده به دلیل طولانی بودن تنها قسمتی از آن در همشهری داستان آمده. باقی‌اش را بعدترهمین‌جا منتشر خواهم کرد.

"مادر كنار پنجره های مشرف به باند فرودگاه قدم میزد و با تلفن همراهش حرف میزد. مردم (اغلب مردها) كم كم ترمينال را پر كردند. من و ديانا جلوی صفی طولانی ايستاده بوديم. صفی كه پشت‌ ســرمان مثل رودخانه‌ای پيچ خورده بــود. وانمود كردم چيزی را فراموش كرده‌ام و او را به كناری كشــيدم. ناگهان به ذهنم رسيده بود كه بازگشتن پس از اين همه‌ سال فکر خوبی نيســت. خانواده‌ام در۱۹۷۹يعنی سی‌ســال پيش آنجا را ترك كرده بودند. شکاف عظيمی اين مرد را از پسربچه‌ی هشت‌ساله‌ای كه آن موقع بود جدا می كرد. هواپيما میخواست از روی اين شکاف عبور كند. چنين سفرهايی بی‌شك متهورانه بودند. اين يکی‌ می‌توانســت از من مهارتی را بربايد كه ســال‌ها برای به‌دست آوردنش تلاش كرده بودم؛ اين كه چطور دور از مردم و مکانهايی كه عاشقشان هستم زندگی كنم. حق با جوزف برادسکی بود. همينطور ناباكوف و كنراد و همه‌ی هنرمندانی كه هرگز بازنگشتند. هركدام به شيوه‌ای سعی كرده بودند خود را از بلای سرزمينشان شفا دهند. آنچه پشت‌ سر گذاشته‌ای منحل شده است. بازگرد و ببين كه چطور آنچه گنجينه میدانستی از شکل افتاده يا ديگر وجود ندارد. اما دميتری شوسکاتوويچ و بوريس پاسترناك و نجيب محفوظ هم حق داشــتند؛ هرگز وطنت را ترك مکن. اگر كوچ كنی پيوندهايت با سرچشمه قطع میشود. مثل كُنده‌ی درختی سخت و توخالی خواهی شد.
چه می كنی اگر نه بتوانی كوچ كنی و نه بتوانی بازگردی؟"

*************
پ.ن: عکس را دیانا مطر، همسر هشام مطر گرفته است. باقی عکس ها را می‌توانید اینجا ببینید

مریم مومنی | ۴:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(0)



سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲

به حسن روحانی رای خواهم داد.
عمیقن باور دارم که راه پر پیچ و خم مردم سالاری را برگه های کوچک رای ما هموار می‌کنند. نتیجه آراء برایم مهم است اما به آن دل نبسته ام. حواسم هست که ازشعله امیدم مراقبت کنم. زیرا که «امید بذر هویت ماست».

Screen Shot 2013-06-10 at 10.32.20 PM.png

مریم مومنی | ۴:۳۳ صبح | پیام ها(2)



یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲

"در این عکس ها که در همه استا‌ن‌ها گرفته شدند تا «آزادی زنان» را به ثبت برسانند، یکی از تکراری ترین سوژه ها تصویر دختران جوان محصلی است که جلوی مقامات ایستاده اند و مقامات و شخص شاه از جلوی آن‌ها رژه می‌روند، یا برعکس مقامات پشت آن‌ها ایستاده اند. در هر دو حالت، عکس‌ها پدرسالاری پهلوی و کشف حجاب را توامان به نمایش می‌گذارند. بر اساس واقعیت مطلوبی که تصاویر برمی‌سازند، کشف حجاب تنها به معنای برداشتن پوشش از چهره و پوشیدن لباس های غربی نبود، بلکه هم‌زمان جوان بودن، تحصیل کردن، مطیع بودن و شرمگین بودن را نیز به عنوان ویژگی‌های زن مطلوب به تصویر می‌کشید. گفتار پهلوی در مورد زنان و مناسبات بهینه میان زن و مرد در جامعه در عکس‌هایی که از کشف حجاب به جا مانده، در هم فشرده شده است."

فاطمه صادقی- کشف حجاب: بازخوانی یک مداخله مدرن/ص ۸۶
نشر نگاه معاصر- ۱۳۹۱

مریم مومنی | ۳:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲

سوم خرداد

ممد نبودی ببینی پخش شده در آواز گنجشکان سر صبح میان درخت های دم کرده از باران تابستان در شهری خرّم که برایش هرگز جان خود را نخواهم داد، که خرم‌شهر من در سرزمین دیگری است که دیگر کسی نمانده فتح‌اش کند. سلام بر ما که تکه تکه شده ایم. سلام بر پدران و مادران ما که در اتاق های تاریک خاطره‌ی خورشید را مرور می‌کنند. سلام بر کودکانی که رنگ غالب کودکی‌شان خاک گلگون نبوده. که نمی‌دانند جنگ را زیستن، بالیدن مثل دانه گیاهی در ترک آسفالت خیابان، جوانه زدن و سبز شدن در دل سختی‌ها چه لذت و سرخوشی‌ای داشته. سلام بر معنای نفس کشیدن، زنده بودن، آزادی. سلام بر فردایی که از آن ما نیست.

418px-Mohamad_Jahan_Ara.jpg
عکس: شهید محمد جهان آرا

مریم مومنی | ۴:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(7)



شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

داشتم متنی را ویرایش می‌کردم، یکی از رادیوی های محبوبم در آی‌تیونز هم روشن بود. رادیویی که اغلب آهنگ های کلاسیک لایت و New Age Instrumental Music پخش می‌کند (Calmradio.com: Elite Artists) بعد دیدم این چیزی که دارم می‌شنوم چقدر به درد کار من می خورد و چه حس خوبی دارم. نه مزاحمت دارد نه خنثی است،‌نه بالا و پایین دراماتیک دارد که حواسم پرت شود،‌یک جور هماهنگ است با انگشتهایم، با ذهنم، با فضای اتاق و میز کارم. با جمله‌هایی که دارم بالا و پایین می‌کنم خودش را تنظیم می‌کند، از رویشان می‌لغزد بی‌ انکه خودنمایی کند و در عین حال مثل نسیم خنکی در گرما خوشایند و ملموس است. گفتم اسم آهنگساز و نام آهنگ را بنویسم تا بعدتر پیدایش کنم. دیدم نوشته:
Fariborz Lachini- Moonlight Memories

مریم مومنی | ۱۱:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(2)



سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

"کف دریاست صورت‌های عالم/ ز کف بگذر ..."

تمام وقت های اضافه مرده‌ام رو دارم پای اینترنت حروم می‌کنم. تک تک دقیقه های ارزشمندی که می‌تونن ذره ذره یک اثر رو خلق کنند تبدیل شده اند به پراکنده کاری هایی با اهداف کوچک و روزمره. اینترنت خوشحالی و بلای جون نسل ماست. فرقش با تمام مدیوم های قبلی (تلویزیون، سینما، روزنامه، ...) اینه که باهاش تعامل داری. مثل یه موجود زنده عمل می‌کنه برات. معتادت می‌کنه به شنیدن خبر از هر نوعی. به جایزه های مجازی، به اندوه هایی که شکل ایده هایی از واقعیت رو به خود می‌گیرن. به نمایش خیرخواهی، تنوع، به محبوبیت، به هم‌بستگی های مصنوعی. به دلزدگی مدام از همه این ها و عطش فروناپذیری به تازه تر و نو تر. مثل نوشیدنی‌ای که هر چه می‌نوشی سیراب نمی‌شی ازش. فقط سنگین و سنگین تر می‌شی.

مریم مومنی | ۹:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(1)



چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲

گفت و گوی سه ساعته با سوزان سونتاگ درباره سیاست، ادبیات، نوشتن، و احوال شخصی را می‌توانید از این لینک ببینید. چند ماه پیش که این ویدئو را کشف کردم و وقت کمی برای تماشایش داشتم بی صبرانه انتظار تنفس های کوتاه بین خواندن و نوشتن را می‌کشیدم که این گفت و گو را در قسمت های کوتاه تر ببینم. خواندن و شنیدن و دیدن سونتاگ برایم همیشه الهام بخش و انگیزه دهنده است. انرژی و حساسیت ذهنی اش به موضوعات مختلف فردی، اجتماعی و سیاسی آمیخته با شور و ذوقی است که این روزها کمتر می‌بینیم و خاص نسل های قدیمی تر است که جوانی شان را در دهه های شصت و هفتاد میلادی گذرانده اند و هوای دغدغه های اصالت وجودی و انقلاب ها و ایده آل های آرمانی جمعی را تنفس کرده اند و البته به فردیت‌شان هم بال و پر داده اند.

پ.ن:‌ ویديوهای دیگر این برنامه را هم نگاهی بیندازید. تونی موریسون،‌ بل هوکس،‌ جان آپدایک و دیگران از دیگر مدعوین این برنامه بوده اند.

مریم مومنی | ۵:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲

آن لحظه‌ی جادویی آزادی را از دست داده ام. جادویش قدم های شتاب گرفته ام بود وقتی از جلسه امتحان بیرون آمده بودم و گوشهای در هم جمع شده از سرمای اوایل مارس که از ریتم تند موزیک پُر بودند و پاهایم را بی اختیار به شتاب وا داشته بودند. آن لحظه‌ی جادویی همان نیروی انباشته ای بود که به ناگهان از کمان رها شده باشد اما نه به سمت هدفی یا پی‌گیر خط سیری که آزاد و رها و بی قرار، آن قدر که نتواند سکون انتظار در واگن قطار زیر زمینی بین دو ایستگاه را تاب بیاورد. و بعد دفترچه ی قرمز رنگ کوچک را به یاد می آورم که آرزوهای کوچک پس از آزادی را فهرست کرده بودم، تمام کارهایی که قرار بود انجام دهم و چقدر بی صبرانه انتظار می کشیدم که ذهن ام رها شده باشد و وقتم اسیر دیگری نباشد و همه ‌ی این ها چه بی صدا رنگ باخته بودند و بی اهمیت شده بودند.
نباید این اتفاق بیافتد. همین که اندک خیالِ ساحلِ آرامشی واقعی شود، به ناگاه عمق دریا به زانوی آدم می‌رسد و دیگر لازم نیست دست و پایی بزنی. نشستن بر ماسه های لغزان و موج‌های کوتاهی که به ساحل می کوبندم آرزوی من نیست. کمی استراحت البته لازم دارم. بعد دوباره دور می‌شوم، آن‌قدر که پایم روی زمین نباشد. آن‌قدر که آرزویم رسیدن به همین ساحلِ آرامش باشد.

مریم مومنی | ۲:۱۸ صبح | پیام ها(1)



سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱

در خرابه های ساختمانی انگار که مدرسه ای قدیمی که آجرهای نیمه کاره اش را برف پوشانده باشد نمایش بازی می‌کردیم. نوبت نقش او بود. موهایش کوتاه بود. چهره اش می درخشید. مونولوگی طولانی را آغاز کرد که همه مان محو زیبایی لحن و نثر و اجرایش شده بودیم. آدم های دیگری هم بودند. دوستان دیگری که دیگر خبری ازشان ندارم. آدم های سال های دور. و بعد تعجب کرده بودم که یادم رفته بود چقدر خوب می نویسد،‌ که چقدر همیشه خوب و بهتر از همه‌مان می‌نوشت. و چه حیف که دیگر نیست.
نور آبی رنگ سرد رویا و کلمات مسحور کننده‌‌اش آرامش لحظات بیداری امروز صبحم بود.

مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱

دارم کتاب «نظریه‌های معناشناسی واژگانی» را می‌خوانم. تا صفحه بیست اش بسیار خسته کننده پیش رفته تا به این مثال رسیدم و گفتم ترجمه اش کنم. زنگ تفریحی هم بشود این وسط

بحث بر سر بیان عاطفی است که گویا بعضی از زبان شناسان اوایل قرن بیستم آن را عامل مهمی در تغییرات معناشناسانه می‌دانستند:
"
یک مثال معروفش تحلیل اسپربر از استعاره هایی است که سربازان خط مقدم جنگ جهانی اول به کار می‌بردند: مثلن آن‌ها مسلسل را چرخ خیاطی، یا آسیاب قهوه می‌نامیدند. اسپربر می‌گوید که شباهت عینی (مثل تشابه صدای این وسایل) برای توضیح این تصاویر استعاری تنها بخشی از ماجراست. مهم تر از آن، تاثیر عاطفی این استعاره است: تداعی مثبتی که اشياء زندگی روزمره به ذهن می‌آورند، منبعی می‌شود برای از بین بردن بخشی از تهدیدی که اسلحه به همراه دارد. انگیزه‌ی استفاده از این استعاره‌ها در واقع برطرف کردن یک نیاز آگاهانه برای بیان مفهوم (نامیدن چیزی که هنوز نامی ندارد) نیست، بلکه برطرف کردن نیازی ناخودآگاه و عاطفی است: میل به خنثی کردن اثر منفی یک اسلحه‌ی مرگبار با خودمانی کردن آن.
"


مریم مومنی | ۲:۲۹ صبح | پیام ها(2)



شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱

Screen Shot 2013-01-12 at 1.02.58 PM.png


تصویر النور، همسر هری کالاهان - شیکاگو- ۱۹۴۷.

عکس را هفته پیش در موزه گتی دیدم. بین دو پرتره دیگر از خودش محصور مانده بود و به تماشاگر خیره شده بود. مستقیم. چشم در چشم. چیزی که ما را به هم پیوند می‌دهد در این زمان همین موقعیت محصور و در چارچوب النور است که محصور خویشتن شده است. دست‌هایی که مانند دیواره‌های چوبی قاب صورتش شده اند و چهره‌اش را در بر گرفته اند. قابی محصور در قاب دیگر. و بعد همین خطوط و سایه‌روشن های نه چندان پر رنگ و نور سفید انگار زمستانی که مانند برف که چین و چروک های زمین را می‌پوشاند جزییات چهره و تن را پوشانده است.

مریم مومنی | ۷:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(1)



یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱

دیه‌گوی قدیس

صبح آفتاب نزده شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. چراغ های شهر هنوز روشن بودند که از چهارراه‌های خلوت عبور کردیم و خودمان را رساندیم کنار اسکله. می‌خواستم طلوع خورشید را ببینم. اجرای زنده. آن جور که بی هوا در یک لحظه مشخص پخش می‌شود و آسمان را سفید می‌کند.
برگشتنی از کنار دیوار ساختمانی قدیمی شبیه کاروانسراهای حجره حجره ای رد شدیم که نخل و بوته های نواحی گرم از پشت دیوارهایش پیدا بود. رویش یک نقاشی کشیده بودند که نشان می‌داد چند وقت دیگر این حجره ها می‌شوند بوتیک های لوکس و آدم های با عینک آفتابی به چشم و کیف های مقوایی خرید در دست با دمپایی های لا انگشتی روی موزاییک های محوطه‌اش راه می‌روند. حیف. یک درخت نیمه لختی را دیدم که صدای پرنده عجیبی از لای شاخ و برگش می آمد. چند ثانیه ای ایستادم تا ببینم می‌توانم پیدایش کنم یا نه. مرد و زنی تلو تلو خوران نزدیک شدند. میان سال. مرد لباس رنگ و رو رفته و چهره‌ی آفتاب‌سوخته‌ای داشت. سرخی پوست خشن صورت و زبری سبیل پر پشت بورش مکمل هم بودند. چشم هردویشان سرخ بود انگار که چند شب باشد که نخوابیده باشند. زن سراپا مشکی پوشیده بود و چربی‌های تن‌اش از قاب تنگ لباس ها بیرون زده بود. مرد پرسید به چی این طور خیره شده ام.
-می خوام ببینم این صدا از کجا میاد.
گفت فکر کردم زل زدی به ماه. انقدر رفته بودی تو بحرش که گفتم حتمن بپرسم ازت جریان چیه.
هلال کم‌رنگ ماه آن بالا در آسمان جا مانده بود.
گفت داشتم به این می گفتم و اشاره کرد به زن که این یعنی من به چی این طوری خیره شده. به این درخته یا به ماه.
گفتم درخت رو نگاه می‌کردم.
گفت اومدین تعطیلات درست می‌گم؟
درست می‌گفت و نمی‌گفت.
زن سیگاری آتش کرد و دودش را رو به خیابان بیرون داد.
مرد نیمه هشیار گفت: اگه دوس داشتین می تونین بیاین با هم بریم تو اون کافه یه صبحونه بزنیم.
دعوتش از آن دعوت های بی‌مقدمه آدم های نیمه هشیاربود. دعوت به هم‌صحبتی، دعوت به هم‌پیالگی. دعوت به با هم بودن.

و بعد بی آن که منتظر سبز شدن چراغ عابر و یا شنیدن پاسخی از ما باشند دوتایی از وسط خیابان رد شدند و در همهمه‌ی شهری که تازه از خواب بیدار شده بود و خمیازه های صبح‌گاهی می‌کشید گم شدند.

مریم مومنی | ۰:۵۱ صبح | پیام ها(1)



دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱

جوک های زن ستیزانه

کاش این واکنش های اعتراضی به جوک های اقلیتی و قومیتی دامن جوک های ضد زن را هم می‌گرفت. دوست عزیزی این جوک را در یکی از فضاهای مجازی نوشته بود:
"
دفاتر ازدواج بعلت کسادی کارشان اعلام کردند؟ با هر ازدواج دائم، یک ازدواج موقت هدیه بگیرید. هیچ کس تنها نیست حتی همسر اول"

خواستم برایش بنویسم عزیز جان این چیزی که نوشتی در نگاه اول بامزه به نظر می رسد. اما خوب که ببینی طنزش نیشی است به زنانی که در وضعیتی نابرابر در جامعه ای زن ستیز زندگی می‌کنند و با نابسامانی هایش می‌سوزند و می‌سازند. زنانی که نه چتر قانون بالای سرشان است و نه سایه‌ی حمایت فرهنگی- تاریخی. فقط خودشان هستند که باید برای احقاق حقوق نداشته شان مبارزه کنند. این شوخی ها همان قدر برای یک زن باید آزار دهنده باشد که جوک های اقلیتی برای قومیت های عزیز کشورمان مثل آذری و گیلکی و غیره. نمونه های جوک های ضد زن هم کم نیست: از زن ذلیل بودن مردان (دست انداختن مردانی که به زنان کمک می‌کنند) گرفته تا مسخره کردن پیرزنان (تاکید مردانه بر تاریخ مصرف داشتن زن) وجوک های علیه مادر زن‌ها (با این پیش فرض که زن اگر در نقش مادرزن در مقابل یک مرد قرار بگیرد به خودی خود تبدیل به عفریته می‌شود) و صدها نمونه دیگر مثل همین جوک بالایی.

ننوشتم و گفتم به جایش اینجا بنویسم چون مخاطب این نوشته یک فرد نیست. مخاطب اش همه ما هستیم که گاه بی آنکه خود بخواهیم و یا آگاه باشیم غیرمسوولانه فرهنگی را اشاعه می‌دهیم که در نهایت قرار است ضد خودمان عمل کند.

مریم مومنی | ۷:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(6)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2